تبلیغات
نگاه - ناتور دشت
کتاب و فیلم

ناتور دشت

نویسنده :ناهید
تاریخ:جمعه 17 دی 1395-08:35 ب.ظ

کتاب : ناتور دشت

نویسنده : جی دی سلینجر

ترجمه : محمد نجفی

نشر نیلا


سالینجر عزیز

از آن جایی که ناتور دشت را به صورت نامه ای نوشته ای که برسد به دست مخاطب؛ اخلاق اقتضا می کند که اگر قرار باشد چیزکی از این کتاب بنویسم آن چیزک در قالب جواب نامه باشد.

پس

فصل اول:

سلام سالینجر عزیز

با توجه به متن سیصد صفحه نامه ای که برایم نوشته ای، جا دارد با صدایی سرشار از نگرانی از تو بپرسم حال و احوال تان چطور است ؟!! گویا کوک اندرون تان بدجور به هم ریخته است. این را از همان چند خط ابتدای نامه ات می توان به وضوح مشاهده کرد وقتی دیکنزِ بیچاره را از همان اول بسم الله روی دیوار پخش کرده اید !! . من ماند ام شما چه پدرکشتگی ای با این بینوا داشته اید؟! مگر غیر از این است که دیکنز جاده صاف کن خیلی از شما بود تا بتوانید از زشتی ها سخن بگویید بی آن که نگران شکستن تابوها باشید؟!. البته قبول دارم که دیکنز آن شعر مولانای ما را که می گوید: " هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ..... " مصادره ی شخصی کرده است و پیپ را با همه ی بدبختی هایش در انتها به همان شوهر خواهری تبدیل می کند که در ابتدای داستان از زندگی و تفکرات او گریزان بود؛ دقیقا همان چیزی که تو از آن گریزان بوده ای؛ خانواده ای به هم پیوسته که نهایت آمال آن دورهمی های شاد و رفاه اقتصادی به دور از دغدغه ی انسانیت و فارغ از تفکری جهان شمول است. سالینجر جان به تو توصیه می کنم ذهنت را مشغول چنین مصادره هایی نکن، ما خودمان از پس خودمان برمی آییم، ما هم برای انتقام فضای مجازی مان را پر کرده ایم از جملات قصار چارلز دیکنز درباره ی قیام امام حسین!!. می بینی؟ درست است که اسپانسرهای مالی پیپ آدم های شارلاتان و حرام خوری بودند و یا دیکنز در زندگی خود سرو سِرّی با بانوی هفده ساله ی خوشگل مامانی داشته است اما این دلیل نمی شود که ما از حق مان بگذریم. تا ما هستیم شما نگران آرزوهای بزرگ دیکنز نباش. بگذریم از این که جنابعالی هم در انتهای کتاب چیزی شبه دیکنز شده اید و هولدن را چه به اختیار، چه بی اختیار، به خانه و کاشانه اش رساندید.

فصل دوم :

و بعد

در صفحه ی بیست و هفت نامه نوشته بودی " چیزی که در مورد یه کتاب خیلی حال می ده اینه که وقتی آدم خوندنِ کتاب رو تموم می کنه دوس داشته باشه که نویسنده ش دوست صمیمی ش باشه و بتونه هر موقع دوس داره یه زنگی بهش بزنه ". خیلی لذت بردم، این نوع نگاه  به رابطه ی مولف و خواننده حس خوبی داشت. می دانی؟ درست می زنی به هدف. حرف های تو از جنس حرف های ذهن منِ خواننده است. نه این که ذهن مان هم جنس هم است، نه ... در حقیقت تو چیزهایی را از ذهنت وام گرفته ای و به تحریر در می آوری که آن را کاملا تجزیه تحلیل کرده و چنان در ناخودآگاهت ذخیره کرده ای که شاید برای نوشتن شان اصلا به خودت زحمت هم نداده باشی. فرق تو و خواننده ات هم در همین است. اینجوری می شود که خواننده هر خطی را می خواند ناخواسته تبسمی بر لبانش می نشیند و طی گفتگوی خصوصی با خودش می گوید این سالینجر پدرسوخته دقیقا دارد حرف های دل و ذهن مرا به زبان می آورد. به هر حال، این جمله ی تو بسیار خوشایندم بود. بدت نیاید اما به محض خواندن آن یاد براتیگان افتادم. در حقیقت اولین نویسنده ای که این حس را در من بوجود آورد براتیگان بود. هر بار که اسمش را روی یک کتاب یا انتهای یک قطعه ی زیبا می بینم، حسرتی عمیق در وجودم شکل می گیرد، حسرت دوری از کسی که خیلی دلم می خواست تلفن را برمی داشتم و دقایقی با او گفتگو می کردم. ممکن بود گفتگوی ما فقط درباره ی برف سنگینی باشد که دیروز دلش نخواست ببارد یا درباره ی شکاری باشد که من هیچ تجربه ی عملی از آن ندارم و یا شعری که ساختار آن را نمی توانم نقد کنم! .اما اصلا مگر موضوع بحث مهم است؟!! برای من مهم این است که نگاه براتیگان به مسائل روزمره کاملا با نگاه هر کسی که او را دیده ام یا مطالعه کرده ام متفاوت است و من در طی صحبت با او می توانستم این تفاوت را از دهان او بربایم... نفر دومی که بسیار دوست داشتم با او مکالمه ی طولانی داشته باشم اسپینوزا است. جدای از این که من چطور می توانستم صحبت های یک نابغه ی فیلسوف را بفهمم، این پارادوکس مضحک به نظر می رسد که چطور براتیگان ولخرج و رفیق باز با اسپینوزای فیلسوف و زاهد و منزوی که دنیای دین و اخلاق اش نمونه است در یک ذهن جای می گیرند؟. این هم مهم نیست... مهم این است که هر دوی اینها فضای اتاقی را عطرآگین می کنند که در آن دغدغه ی انسان بودن حرف اول را می زند. یکی پشت میز پر از عدسی های عینک، عهد عتیق را بازخوانی می کند تا خرافات را از تاریخ انسان بیرون بکشد و دیگری با تفنگ شکاری خود، لحظه هایی از شعر و ادب را ثبت می کند که هر خواننده ای را به تفکر وامیدارد.... و اما تو سالینجر عزیز، خیلی دلم می خواهد بگویم تو نیز جزو نویسندگانی هستی که از من دلربایی کرده ای، اما از آن جا که خودت در ناتور دشت درس صداقت و معصومیت به من داده ای، می خواهم صادقانه بگویم که این اتفاق نیفتاد!!!. البته در کتاب " شانزدهم هپ ورث" تا نزدیک تلفن هم آمدم اما با خواندن ناتور دشت ترجیح دادم فعلا دست نگهدارم. نه اینکه سبک نوشتاری ناتور دشت را دوست نداشته باشم، نه ...!! اصلا این طور نیست. اتفاقا بخش هایی از نامه ی تو چنان تاثیرگذار بود که برای همیشه در ذهنم خواهد ماند. مثلا در صفحه ی صدوشش نوشته بودی " مردم همیشه برای چیزها و آدم های عوضی دست می زنن، اگه من نوازنده ی پیانو بودم، تو گنجه پیانو می زدم ". خب این موضوع در جامعه ی فعلی کشور ما بسیار رایج است. کاش می توانستی یک سفر به ایران بیایی تا ببینی چگونه برای آدم های میکروسکپی دست و هورا می کشند و پرچم تکان می دهند و در عوض چه انسان های بزرگی در گنجه محبوس شده اند. اما جدای از چنین برش های به یادماندنی، نامه ی تو برای دغدغه های کشور من کم است. دغدغه های اینجا انقدر بزرگ و اساسی اند که آدم دلش می خواهد یک کتابی بخواند که لرزه هایی بسیار قوی تر از این نامه ایجاد کند. وقتی مشکلات فوق طاقت بشر می شوند وقتی ملتی خسته و ناتوان از دروغ ها و اختلاف ها و اختلاس ها می شود، نیازمند درمانی قوی تر، چیزی در حد شوک الکتریکی است!! روزگاری بود که فقر و قساوت لااقل در ذهن مردم یک آهِ بزرگ ایجاد می کرد اما الان تصویر کارتون خواب ها کاملا عامدانه سریع دست به شده، به بوته ی نقد روانشناسان و جامعه شناسان و قوانین حکومتی و کوفت و زهرمار گذاشته می شود تا هنوز به یک ساعت نکشیده از دهن بیفتد و آستانه ی حساسیت مردم بالا برود.

فصل سوم:

سالینجر عزیز .... متأسفانه من مثل تو از سواد و توانایی کافی برخوردار نیستم تا جواب نامه ی سیصدصفحه ای ات را حداقل در صد صفحه بنویسم، فقط در سومین و آخرین فصل نامه ام دوست دارم بگویم که از متن خودمانی نامه ات خیلی لذت بردم. لحن نوشتاری تو آن قدر به گفتار نزدیک بود که گاهی از لابلای متن می شد صدای حنجره ات را شنید. رساندن مفاهیم عمیق در پشت زبان محاوره ای به مخاطب، کار ساده ای نیست. تنها کسانی از پس این مهم برمی آیند که تفکری بسیار گسترده و همه جانبه نسبت به مفاهیم مورد نظر داشته باشند، کسانی که به مسئله ی خود اشراف کامل داشته از علم و مهارت بالایی برخوردارند و به این ترتیب سخن خود را با چند جمله ی ساده و راحت به مخاطب شان انتقال می دهند. تو را می ستایم و به نیابت از همه ی کسانی که تو را خوانده اند و فهمیده اند تلفن را برمی دارم و شماره ات را می گیرم.

پ.ن .... راستی فراموش کردم بگویم که در لابلای خط به خط نامه ات می شد فوبیای انحراف جنسی را دید. حال شما خوب است ؟!!!



نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.