تبلیغات
نگاه
کتاب و فیلم

بهترین داستان های جهان(1)

نویسنده :ناهید
تاریخ:یکشنبه 31 مرداد 1395-02:04 ب.ظ

کتاب: بهترین داستان های جهان(1)

به انتخاب و ترجمه ی احمد گلشیری

انتشارات علمی و فرهنگی کتیبه


 

" بهترین داستان های جهان" شامل پنج جلد کتاب از بهترین داستان های کوتاه جهان است. 

یکی از مزایای این کتاب این است که ادبیات جهان را خیلی خوب دسته بندی کرده و داستان ها

 را بر اساس تاریخچه ی مکاتب ادبی در کنار هم چیده است. قبل از هر داستان مکاتب ادبی

 تعریف کوتاهی از خود ارائه داده و زندگی هر نویسنده، چند صفحه قبل از داستان را به خود 

اختصاص داده است. به این طریق در ذهن فایل بندی خوبی ایجاد می گردد.

جلد اول اختصاص دارد به سنت گرایان؛ استادانِ کهنِ قرن نوزدهم و بیستم : تولستوی،

 گوگول، تورگینف، چخوف، داستایوفسکی، موپاسان، هاثورن، آلن پو، ملویل، امبروس بیرس،

 هنری، استیون کرین و گوستاو فلوبر.

انتخاب داستان ها هم فوق العاده است. یادداشت های یک دیوانه، مرگ ایوان ایلیچ، دشمنان

 وخیلی از  داستان هایی که مدام اسم آنها را می شنیدم اما فرصتی برای مطالعه ی آنان دست 

نداده بود.

 

این سری کتاب ها درزمان بیماری و نقاهت توسط یکی از نیکان روزگار به جای جعبه ی شیرینی 

کادو داده شد. و به این ترتیب رسم شیرینی آوردن در عیادت بیمار در خا نه ی ما برچیده شد

 و من در این مدت صاحب مقادیری کتاب شدم . خدا را شکر سلامتی در حال بازگشت است

 اما امیدوارم ورودیِ کتاب قطع نشود.

باشد تا جملگی رستگار شویم 



نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نگاهی به تاریخ جهان (1)

نویسنده :ناهید
تاریخ:یکشنبه 31 مرداد 1395-01:44 ب.ظ

کتاب : نگاهی به تاریخ جهان (1)

نویسنده: جواهر لعل نهرو

ترجمه محمود تفضلی

انتشارات امیرکبیر. چاپ 1353 

 


اولین جلد نگاهی به تاریخ جهان اختصاص دارد به شکل گیری تمدن در جهان 

تا نیمه ی دوم قرن هجده و همچنین بخشی از آن به تاریخ هند می پردازد که 

این بخش بدلیل غیرضروری بودن آن مطالعه نشد. کتاب بسیار سلیس و به دور

 از حاشیه های زائد نگاشته شده است.


خدا کناد باز چنین فرصتی تا جلد دوم و سوم آن با این سرعت خوانده شود ...

 آمین یا صاحب الکتاب



نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اندیشیدن فلسفی و اندیشیدن الهی-عرفانی

نویسنده :ناهید
تاریخ:شنبه 23 مرداد 1395-08:38 ب.ظ

کتاب: اندیشیدن فلسفی و اندیشیدن الهی-عرفانی

نویسنده: محمدرضا فشاهی

نشر باران، سوئد. 1383

 

 

محمدرضا فشاهی؛ ساکن پاریس و جامعه شناس، استاد فلسفه، شاعر و نویسنده است. لازم است بدانیم قبل از خواندنِ کتاب" اندیشیدن فلسفی و .... " باید همانند او هم جامعه شناس بود، هم شناخت کامل بر آثار فلسفی داشت ، هم تاریخ دان بود و .... کتاب فشاهی مملو از اسامی نویسندگان و اندیشمندان و فیلسوفان و عرفای شرقی و غربی است که با استناد و گریزهای بسیار کوتاه بر هر یک از آنان به قضاوت درباره ی عرفان شرق و مقوله ی دین پرداخته است. برای خواننده ای که تنها اندک مایه ای از آثار بوعلی سینا، فارابی، ملاصدرا، سهروردی، ابن میمون، ابن عربی، ابن رشد، شیخ طوسی، بوناونتور قدیس، توماس قدیس، سقراط، افلاطون، ارسطو، دکارت، لایب نیتس، هگل، شوپنهاور، مارکس، هاینریش هاینه، داستایوفسکی، تولستوی، گوگول، پاسکال، هیوم و ........ را در ذهن داشته باشد و همچنین اشراف کامل بر مجموع آثار این اندیشمندان نداشته باشد، خواندن این کتاب ممکن است منجر به انحراف فکری و ذهنی او شود؛ نه از آن روی که ممکن است برداشتی انحراف آمیز از مقوله های تودرتوی این کتاب داشته باشد، بلکه از آن جهت که فشاهی از ازدحام این اندیشه ها در ذهن خود به قضاوتی کاملا شخصی رسیده است که به قول خودش کسانی چون تسوایگ وتوماس مان و ژید و باختین و دریدا و غیره نتوانسته اند به آن دست یابند!! . از این رو می توان گفت خواننده با یک قضاوت مکتوبِ شخصی رودررو است تا یک کتاب و برای دوری از بد هضمیِ یک قضاوتِ به اثبات نرسیده باید ذهن پرورش یافته ای داشته باشد تا بتواند فرضیه ی عجیب این همانیِ صرع و وحی را تحلیل کند و به نتیجه ی درست و مناسب برسد.

مطلوب است در طی مطالعه ی اندیشه ی ایرانی بدانیم که در هم آمیختگی آموزه های ارسطو و عرفان، موج جدیدی از شاخه های تازه تاسیس در عرفان و مذهب بوجود آورد و جهان بینی شرقی ها را در زمینه ی ادبیات و هنر و معماری و .... تحت تاثیر قرار داد اما اخلاقِ مطالعه برای منِ خواننده ایجاب می کند تا به فرضیه ی عجیب فشاهی مبنی بر وجود صرع در کسانی که خود، صاحب سبک بوده و یا توانسته اند با آموزه های خویش، تاریخ را تغییر دهند( جدایِ از درستی یا نادرستی این آموزه ها) شک کنم و تا اطلاع ثانوی که اشراف کامل است بر تمام منابع معرفی شده از طرف ایشان( که البته بعید است اتفاق بیفتد) با دیده ی شک و تردید بر این فرضیه بنگرم. چگونه می توان باور داشت برادران کارامازوفِ داستایوفسکی که انسان شناسی در حد اعلای آن به تصویر کشیده است در چند تشنج صرع ایجاد شده است؟!. شاید بتوان در این که این حملات توانسته است حالات روحی داستایوفسکی را تا حدودی تغییر دهد بحث کرد اما تخفیف این اثر غول آسا و همه ی آثار این نویسنده به چند حمله ی صرع را نمی توان به این آسانی پذیرفت. فکر می کنم فشاهی برای تحلیل و رد آثار داستایوفسکی و عهد عتیق و کتب آسمانی باید به دنبال راه مطمئن تری باشد !!!!!!!


 



نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شعر

نویسنده :ناهید
تاریخ:شنبه 16 مرداد 1395-09:53 ق.ظ

  رؤیای من
  رؤیای شیرین من
می خواهم
 تُنگ خالی و کوچک این قبر عمودی را
از تو
   پُر کنم

رؤیای من
  رؤیای شیرین من
چشمه ای آب بیاور
     با دستانی 
 که تردید را
جز با عطشِ بازی با قدرتِ سهمناکِ تو
           تطهیر نکند
و شانه هایی
 که غم تو را 
چنان شاهانه بر دوش بکشد
که شلال های تن پوشم
وقاری زنانه را
ورد زبان تاریخ کند

 رؤیای من
رؤیای محبوب من
دیر زمانی ست که دوستت می دارم
دیر زمانی ست
که سالخوردگی این شهر را
با یاد سینه ی ستبر تو 
      تاب می آورم
دیر زمانی ست
که سیبم را با تو ....
آه ... مرده شور آن سیب را ببرند
که همیشه 
اسباب رنج شعرهایم می شود!!

بیا 
بیا رؤیای مه گرفته ی من
در را باز کن
تا خنده های معصیت ات را بر من ...
رقص معصومیت ام را بر تو ...
فتوای گناهت را بر من ...
شادی کودکانه ام را بر تو ...

بیا
ای هراس ابدی ام.

                                 
 
             ناهید زمانیان 
                        تابستان 1395



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مسئله ی اسپینوزا

نویسنده :ناهید
تاریخ:شنبه 9 مرداد 1395-04:02 ب.ظ

کتاب : مسئله ی اسپینوزا

نویسنده: اروین یالوم

ترجمه زهرا حسینیان

انتشارات ترانه

 

هشدار:  برای کسانی که حداقل چهل صفحه از تاریخ ویل دورانت را که به اسپینوزا اختصاص داده شده، مطالعه

 کرده اند و یا اطلاعاتی هر چند مختصر از زندگی و آموزه های اسپینوزا دارند این کتاب به منزله ی وقت تلف کردن است.

 

بعد از هشدار: نگاه روانشناختانه ی اروین یالوم به مسئله ی اسپینوزا، و هم چنین نیم نگاهی به زندگی و افکار

 روزنبرگ؛ تئوریسین حزب نازی هیتلر، مردی که به لحاظ فکری بی سروسامان است و احساس نیازِ شدید به 

"تعلق داشتن" دارد، رشته ی به هم پیوسته ی خوبی را به وجود آورده است که نشان می دهد هر انسانی با تکیه 

بر افکار و اندیشه های بزرگان و تعمق در آثار آنان می تواند خود و دنیای پیرامون خود را از تباهی نجات دهد.

 این کار مستلزم کنار گذاشتن هر گونه تعصب و بازاندیشی در پیش فرض های غلطی است که ممکن است

 بر اثر تربیتِ اشتباه خانواده و یا اجتماع به وجود آمده باشد.


رمان مسئله ی اسپینوزا یادآور کتاب تسلی بخشی های فلسفه از آلن دو باتن است که هدف آن آموختن

 زندگی اخلاقی و حل مشکلات فردی از طریق آموزه های فلسفی است؛ قبل از این که این مشکلات به جامعه

 آسیب برساند. البته اروین یالوم چنین راهکردی را از طریق ژانر رمان ارائه داده است تا هم شیرین تر و هم

 تاثیرگذار تر باشد. این کتاب دارای سی و هضت فصل است. فصل ها یکی در میان به زندگی اسپینوزا و

 زندگی روزنبرگ می پردازد. روزنبرگ به واسطه ی مرگ زود هنگام مادر و تند مزاجی پدر، در تنهایی بزرگ 

شده است. او به علت عدم دریافت محبت در کودکی و نوجوانی و تاثیر آن در اخلاق و روحیاتش، در

 ایجاد ارتباط دوستانه با اطرافیان و هم کلاسی هایش ناتوان است و از این موضوع به شدت رنج می برد.

 روزنبرگ برای توجیه تنهای خویش به دنبال مقصر می گردد و چون تب یهودی ستیزی در زمان او به

 اوج خود رسیده بود، نفرت شدید خود را از این ناتوانی به گردن یهودیانی می اندازد که به زعم او باعث

 ضعف روحیِ نژاد آریایی شده اند. آن چه پس از این تفکر اتفاق می افتد گرایش او است به سمت نازیسم

 و تلاش شبانه روزی اش برای پرورش خشن ترین نوع دیکتاتوری از طریق شاهراه مقتدری همچون هیتلر. 

روزنبرگ در مسیر افکار خود با فلسفه ی اسپینوزا که فیلسوفی یهودی و طرد شده از تبار خویش بوده است

 آشنا می شود. گرچه افکار متعصبانه اش باعث می شود آنچه را که او از اسپینوزا برداشت کند، تنها 

بخشی هایی از کتاب رساله ی الهیات و سیاستِ این فیلسوف بزرگ شود که نقدی است کوبنده بر مذهب.

 همانطور که می دانیم در زمان دیکتاتوری های سیاسی و یا دینی، تاثیر سرکوب باعث می شود تا

 نویسندگانِ  دگراندیش، افکار خود را در لفافه بنویسند و از هرگونه تحریرهای صریح و رُک گویی پرهیز کنند. 

اسپینوزا کسی است که از این فن دوری میکند تا این که به قیمت طرد او از جامعه ی یهود می شود و پس از

 آن بی هیچ واهمه ای افکار ضد خرافه ای خود را که معتقد بود ادیان پایه ی آن را ریخته اند بنویسد. این نوع 

جسارت در نوشتار او است که روزنبرگ را جذب خود می کند و جالب این جاست که هیچگاه به سمت کتابِ 

اخلاق اسپینوزا نمی رود چون می داند ممکن است بر افکار متعصبانه ی او تاثیر بگذارد. می توان گفت که 

ذهن روزنبرگ داده های یک فیلسوف بزرگ را به نفع نژادپرستی گزینش و سانسور کرده و آن را در اختیار اهداف

 سخیف خود قرار می دهد. او بی هیچ دلیل قانع کننده ای خود را قانع می کند که اسپینوزا اصلا یهودی 

نبوده است، کتاب اخلاق او را سخت و غیر قابل خوانش می داند، اعتقاد اسپینوزا را به وحدت وجود، عقیده

 و احترام او را به طبیعت به مثابه ی خدا به سخره می گیرد و بعد با خیال راحت به طراحی کوره ی آدم پزی اش

 می پردازد. اسپینوزا نمی تواند روزنبرگ را متقاعد کند که نژادپرستی می تواند هزینه ی سنگینِ طرد شدن را 

به دنبال داشته باشد و هیچگاه او را از این انزوا و تنهایی نجات نخواهد  داد؛ چون روزنبرگ هیچ وقت این 

بخش از توصیه ی او را نخوانده بود که می گفت: " وفاداری سرسختانه ی قوم یهود به برتری نژادی شان 

و وفاداری شان به جدا شدن، بیزاری و نفرت جهانی را به سوی شان کشانده است. "



نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برادران کارامازوف

نویسنده :ناهید
تاریخ:دوشنبه 4 مرداد 1395-04:48 ب.ظ

کتاب: برادران کارامازوف

نویسنده: داستایوفسکی

مترجم: صالح حسینی

انتشارات ناهید

 

سه برادر به نام های دیمتری، ایوان و آلکسی؛ فرزندان فیودور پاولویچ کارامازوفِ پیر هستند. 

هر کدام از این برادرها با عقاید متفاوت خود، بخشی از رمان " براداران کارامازوف" را به خود 

اختصاص داده اند. دیمتری افسر ستوان، ایوان روشنفکر و آلکسی یا همان آلیوشا راهب و

 متشرع است. فیودور پاولویچ، فرزندان خود را از همان کودکی رها کرده و هر کدام شان در

 گوشه ای از جامعه ی روسیه، در پناه خانواده ای معمولی رشد یافته اند. دست تقدیر این سه 

را در حالی که بین بیست تا بیست و هفت سالگی هستند، در خانه ی پدرِ خوشگذران، عیاش و 

سفیه شان جمع می کند. دیمتری از زن اول فیودور و ایوان و آلیوشا از زن دوم فیودور هستند.

 هر دو زن توسط فیودور به شدت طرد شده و ستم دیده می شوند. مادر دیمتری از خانه فرار

 می کند و مادر آلیوشا و ایوان، دچار جنون شده و از دنیا می رود. پسر چهارمی هم در این میان

 وجود دارد به نام " اسمردیاکوف" که فرزند نامشروع فیودور است. گرچه پیرمرد می گوید که 

به او تهمت زده اند اما همه ی شهر می دانند که او در جوانی، با تجاوز به دختر عقب مانده و

 کوتوله ای به نام " لیزاوتای بوگندو" او را باردار کرده است. لیزاوتا در شب زایمان از دیوار

 خانه ی فیودور بالا رفته، خود را به باغ خانه ی او می رساند و امانتی را که در شکم دارد همانجا

 پس می اندازد و می میرد. از تقدیر گریزی نیست و از شر نمی توان رهایی یافت. تئودور که

 فکر می کند خود را از زنان شرعی و لیزاوتا رها کرده است، در معرض بازی روزگار قرار می گیرد

 و بی آن که توانایی فرار داشته باشد خود را در ورطه ای می بیند که لحظه به لحظه ی آن را خود، 

سالیان سال ایجاد کرده است. " گریگوری " مستخدم فیودور، اسمردیاکوف را در همان خانه ی

 سرایداریِ فیودور که در گوشه ای از باغ او قرار دارد بزرگ می کند تا در نهایت به آشپز پدرش

 تبدیل شود.

رنگ های متنوع و متعدد داستانِ برادران کارامازف، برگرفته از جمع اندیشه های چهار برادری

 است که هر کدام مستقل از دیگری، حرفی برای گفتن دارند. فیودور کارامازوفِ پیر و طماع، 

توسط یکی از چهار اولاد-و شاید توسط هر چهار پسر- خویش کشته می شود تا داستانِ پدرکشی

 توسط داستایوفسکی به روایتی ماندگار در تاریخ ادبیات تبدیل شود.

داستایوفسکی، کتاب خود را با آیه ی بیست و چهارم انجیل یوحنا آغاز می کند:" اگر دانه ی گندم در

 زمین می افتد نمیرد، تنها ماند؛ اما اگر بمیرد، ثمر بسیار آرد ". این آیه ذهن را به سوی داستان های

 اسطوره ای و بازگشت به اصالت رهنمون می کند. از طرفی، در همان صفحات ابتدایی کتاب، 

آلیوشا؛ پسر سوم خانواده، که راهب است، این گونه معرفی می شود.:" آلیوشا متشرع نبود، و

 دست کم به نظر من عارف هم نبود. بهتر هم هست از اول نظرم را بی کم و کاست ابراز کنم. او از اولین

 دوستداران انسانیت بود، و اگر هم زندگی رهبانی را اختیار کرد برای آن بود که به نظرش آمد برای جانش،

 که می کوشید آن را از ظلمت معصیت برهاند و به نور عشق واصل کند، مفری آرمانی است. "ص 36  اصرار

 داستایوفسکی بر این که مبادا ذهن خواننده از همان ابتدا پی رنگ داستان را مذهبی تلقی

 کند کمی عجیب به نظر می رسد. شاید نتوان رمانی به این حد مذهبی و تا این حد زیبا و کامل

 در رثای دین و ارتباط متقابل آن با نظام اخلاقی یافت. روحِ طیب و طاهرِ آلیوشا، آرام بخشِ 

جان شخصیت هایی می شود که بواسطه ی فساد فردی و اجتماعی دین گریز شده اند. بازگشت

 به اصالت، بازگشت به دین است. "پدر زوسیما"؛ پیر و مرشدِ آلیوشا که در دِیر، جایگاه 

ویژه ای دارد، آلیوشا را تربیت می کند و از او یک راهب متدین می سازد. در عین حال از او 

می خواهد تا لباس رهبانیت را از تن درآورد و به انسان هایی بپیوندد که به او نیازمندند.

 پدر زوسیما، طالب دینی است که قبل از این که به فکر آخرت باشد، دنیا را می سازد. شاید

 برای همین است که پس از مرگ، جسد او برعکس قدیسین زمان ، قبل از ورود به جایگاه 

ابدی شروع به پوسیدن می کند. وظیفه ی او، دنیا و آخرتِ او،  اینجا در بین انسان هایی است 

که با اخلاق خداحافظی کرده اند و به پیامبری روانشناس نیاز دارند که هستیِ انسان را محترم

 شمرده و درونِ بیمار آنان را شفا دهد. متن؛ موضع عاطفی در قبال چنین موضوعی انتخاب 

کرده است. تنها کافیست آلیوشا، با آن چهره ی معصوم و دلنشین اش در مقابل یکی از 

شخصیت های داستان قرار بگیرد تا اعترافات ریز و درشت روی دایره ریخته شود. حضور

 آلیوشا است که با دیالوگ های کوتاه و حتی گاه سکوت های ممتد، دیگران را به سخن وامیدارد.

 او ندای درونیِ شخصیت های داستان است. شخصیت هایی که هر کدام نماینده ی بخشی از

 تاریخ سرزمین روسیه هستند: فیودور کارامازوف؛ مردی سفیه است که به قول راوی،

 سفاهت او" به سرزمین آباء و اجدادی مربوط می شد"ص22 ؛ کسی که با نعمت سفره ی دیگران 

اسم و رسمی برای خود ساخته است، فردی که حتی به درجه ی حماقت هم نرسیده است

 تا به اوج خصلت های کریه و زشت؛ همچون شهوت و پول پرستی برسد و این سفاهت تا

 لحظه ی مرگ او را رها نمی کند. دیمتری؛ پسر بزرگتر خانواده، مردی نظامی که سفاهت پدر

 را به ارث برده است اما گاهی از زندان خویش بیرون می رود و با آرزوی اصالت و کار بر روی 

زمین، سعی می کند با به دوش کشیدن رنج دیگران، از ارثیه ی شهوت و خودپرستی که به او

 رسیده است رهایی یابد. عطش دیمیتری؛ عطش آزادی است. آزادی از نژادی که با چهره ی

 حزن انگیز خود، هر بار او را به چالشی نو دعوت می کند و او که ناتوان از حل مسائل خویش

 است نمی تواند از خودخواهی غرایزی که نسل به نسل به دست او رسیده است رهایی یابد. 

ایوان؛ پسر دوم خانواده، جوانی به ظاهر روشنفکر با گرایش های نهیلیستی است. او هم چنان

 که ضد خداست، با بندگان خدا هم مشکل دارد. یک انسان پروبلماتیک که آن چنان که فروید

 می گوید با عقده ی ادیپیِ خود، تئوریسین پدرکشی این داستان می شود. او با شرح مفصلی

 از تاریخ خشونت به برادرش آلیوشا، در صدد است ثابت کند که فرقی نمی کند انسان ساخته ی

 دست خدا باشد یا خدا آفریده ی ذهن انسان، زیرا هیچ یک از این دو شایستگیِ ابراز وجود

 ندارند و باید با هر دوی آن ها به ستیزه برخواست. "جاناتان گلاور" در کتاب ارزشمند خود

" تاریخ انسانیت، اخلاق سده ی بیستم" می نویسد : ". می توان گفت ایوان دچار پرسش هایی

 می شود که قرن هاست دینداران و فلاسفه را به خود مشغول داشته است. این که اگر خداوند

 قادر مطلق است پس چه تعریفی می توان از ظلم داشت؟. چنین رویکردی به موجودیتِ خدا و

انسان، از ایوان انسانی ضدرنج، راحت طلب و نهیلیسم می سازد. اما بُعد دوم داستان ایوان

 این است که نگاه انتقادیِ او به خشونت، از او فردی خشونت گرا می سازد. او در این چرخه ی 

خشونت تبدیل به انسانی می شود که نسبت به نَسب خود، عقده ی ادیپ پیدا کرده و عامل و

 محرک قتل پدر می شود. "(نشر آگه.ص30).

شخصیت مهم دیگری که از ابتدای رمان با چهره های مختلف حضور خود را اعلام می کند

 اسمردیاکوف است. مردم شهر که به او لقب رجاله داده اند، گمان می کنند او خواجه و 

خنثی است اما در حقیقت اوست که در پشت پرده ی این داستان، عروسک گردانِ اصلی است.

 اسمردیاکوفِ حرامزاده، همان شیطان رانده شده است که حاضر شد برای ارضای حس انتقام،

 خودش را هزینه کند. بودنِ او آغاز شر و نبودنش اوج شر است. او قبل از به دار کشیدن خود،

 به ایوان ثابت می کند که زاده ی افکار پلید خانواده ی کارامازوف است. نفوذ روح شیطانی در

 شخصیت های داستان، آنان را روسپی واره و سفیه می کند. تا حدی که اندیشه، رفتار و 

اعمال شان از انسجام خارج شده و به انسان هایی تبدیل می شوند که نمی توان هیچ ساختار

 معنادار و به هم پیوسته ای حتی در سخنان شان مشاهده کرد. زوال ذهن و حرافی های

 مداومِ مادام خوخلاکف و فیودور نشان از رسوخ شیطان در درون آن هاست. اینان نماینده ی

 دنیای فروپاشیده ی اطراف خود هستند که راه را برای ورود بی اخلاقی ها به جامعه و حتی

خانواده ی خود باز می کنند. لیزا، دختر مادام خوخلاکف، کسی است که بواسطه ی افکار زوار 

دررفته و پوچ مادرش، دچار ذهنی مغشوش می شود و درست همان زمانی که قرار است

 با آلیوشا به سعادت روحی برسد مانند مادرش گاه به گاه درهای ورود شیطان را به درونش

 باز می کند. رویارویی ایوان نیز با شیطانِ تجسد یافته یکی از زیباترین بخش های رمان است.

 شیطان توسط افکار و خاطرات ایوان، جمله های نو می سازد و با تکرار مدام آن ها ایوان را

 به جنون می کشاند. خواننده ای که "مرشد و مارگاریتا" را خوانده باشد خیلی زود متوجه

 الگوبرداری بولگاکف(1940-1891) از این بخشِ کتاب می شود. به نظر می رسد داستایوفسکی

 در برادران کارامازوف، چنان جامع و کامل به مقوله ی انسان، اخلاق و دین پرداخته که کار 

برای نویسندگانِ بعد از او سخت نموده است. هم چنین می توان به لحنِ دیالوگ میان ایوان 

و شیطان اشاره کرد که لحن رمانِ مهمان ناخوانده از ایمانوئل اشمیت را به ذهن متبادر می کند. 

برادران کارامازوف توجه دانشمندان و اندیشمندان بزرگی را همچون فروید، هایدگر،

 ویتگنشتاین و ... به خود جلب کرده است و نقدهای زیادی بر آن شده است. داستایوفسکی

توانسته است ابعاد مختلفی از زندگی درونی انسان را شرح و توضیح دهد. از این رو است

 که همه ی اندیشمندانِ پس از او که دغدغه ی شناخت انسان را داشته اند، نظری خاص بر

 این کتاب داشته اند. هنوز کافکا به دنیا نیامده بود  وقتی داستایوفسکی نوشت" می خواهم 

از حشراتی برایت بگویم که خدا به آن ها شهوت داد"ص155 .

بازیِ خدا و شیطان یا بازی خیر و شر؛ بازی درونی انسان است برای هر اتفاق و هر تصمیمی.

 داستایوفسکی کسی نیست که با افکار پاستوریزه شده خواننده را خسته کند و یا ادعای او

 را بر اشرف مخلوق بودن بالا ببرد. او خواننده را با خودِ واقعیِ بدون سانسورش روبرو می کند.

 او صراحتا اعلام می کند که " دوست داشتن پدری نالایق عبث و محال است. عشق را نمی توان

 از هیچ آفرید"ص1042

 این که راویِ داستان، شخص ثالثی است که سعی دارد خود را با لحن خودمانی اش از دانای کل دور

 کند، روش خوبی است تا گاهی روایت توسط راوی لو برود و از این طریق دست نویسنده باز باشد

 برای اینکه از داغیِ روایت کم کند تا توجه خواننده را به درونمایه جلب کند. درون مایه ای که

 می گوید حتی اگر دیندار هم باشیم باید مبنی و معیار ما عقلانیتی باشد که از بوته ی تحلیل 

گذشته باشد. و در آخر خواننده را مجبور می کند تا خودش را در دادگاه به چالش بکشد و هم

 آن جاست که به خواننده می فهماند زندگی اش را بر اساس قدرت خیر چیده است یا شر.

 او به زیبایی با شهودی که در دادگاه حاضر می کند و با دیالوگ هایی که برای دادستان و

 وکیل مدافع در نظر گرفته است ثابت می کند که نظام نشانه ای گاهی می تواند نظامی 

سردرگم و گیج باشد. باید آگاه بود تا بتوان از نشانه ها، تفسیر درست و صحیح را بیرون کشید. 

به واقع حقیقت چگونه قابل تبیین است؟!

 



نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

درآمدی بر جامعه شناسی ادبیات

نویسنده :ناهید
تاریخ:چهارشنبه 30 تیر 1395-09:24 ق.ظ

کتاب: درآمدی بر جامعه شناسی ادبیات

گزیده و ترجمه محمد جعفر پوینده
انتشارات نقش جهان 

این کتاب 31 مقاله از 20 اندیشه گر بزرگ و نامدار جهان را در بر می گیرد و گزیده ای است از مهمترین مطالبی 
که تاکنون درباره ی جنبه های مختلف جامعه شناسی ادبیات نوشته شده است. هدف اصلی این کتاب آن است
که امکان آشنایی اولیه خوانندگان علاقه مند را با تاریخچه، سیر تکامل، روش ها، نظریه ها و مقوله های گوناگون
رشته های جامعه شناسی ادبیات فراهم آورد. رشته ای که پیچیده ترین، جدیدترین، میان رشته ترین ... و چه
 بسا گیراترین شاخه های فرهنگ و علوم انسانی است. جامعه شناسی ادبیات در واقع از سویی با فلسفه، 
زیبایی شناسی، تاریخ و حامعه شناسی پیوند دارد و از سوی دیگر با علوم، ادبیات و زبان شناسی، خود این 
رشته نیز به شاخه های گوناگونی تقسیم می شود و از جامعه شناسی آفرینش ادبی، جامعه شناسی محتوا،
 اجتماعیات در ادبیات، جامعهشناسی شعر، رمان و نمایش تا جامعه شناسی کتاب، خواندن، نشر و نقد
 اجتماعی را شامل می شود. در این کتاب علاوه بر مهمترین مطالب نظری و روش شناختی بزرگانی مانند
 لوکاچ، گلدمن، باختین، کوهلر، آدورنو و زیما، نمونه های برجسته ای از تحلیل های جامعه شناسی آثار
 ادبی نیز آمده است. 


نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گل آفتابگردان

نویسنده :ناهید
تاریخ:پنجشنبه 27 خرداد 1395-05:30 ب.ظ

کتاب : گل آفتابگردان

نویسنده : ویلیام کندی

مترجم: غلامحسین سالمی

نشر نگاه

 

گل آفتابگردان با ساقه های محکمِ خود، نماد ایستادگی، غرور و ستایش است. گل آفتابگردان نماد مردمانی

است که با پایان یافتن عدالت و رستگاری _با فرض این که اصلا وجود داشته باشد_ ایستاده اند تا شاید 

صبحگاه دیگری را با خورشیدی تازه تجربه کنند؛ مردمانی همچون ما، همچون فرانسیس و همچون

هلن که در آخرِ دنیا همچنان امیدوار ایستاده است: " هلن انسانی کاملا صیقل خورده است که در انتهای 

تختخوابِ انتهای اتاقِ انتهای هتلِ انتهای شهر ایستاده است "ص193 . و اواین ایستادگی را با مردن خویش

جشن می گیرد.

ویلیام کندی، خالق گل آفتابگردان، متولد 1928 شهروند آلبانیِ نیویورک است که با قدرت تخیل 

خویش بازتاب زندگی شهری در عصر سرمایه داری را در اثر خود نشان می دهد. او که کارش 

را همچون همینگوی، اورول و فاکنر با روزنامه نگاری آغاز کرده، با بار تجربه  ای که کسب

کرده است، در آثار خود به نقد مسائل پیرامون آدمی در زندگی شهری و مدرن پرداخته و به 

مقوله هایی می پردازد که ذهن انسان معاصر را به خود مشغول داشته است. گروه اجتماعی

که کندی از آن ها می نویسد شامل طبقه ی بورژوا و افراد صاحب مقام نیست. او از کارگرانی 

می نویسد که طعمه ی حریقی می شوند که از آتش اجاق های پر و پیمان صاحبان کمپانی ها و

سرمایه های کلان بر می خیزد.فرانسیس؛ شخصیت اصلی رمان گل آفتابگردان، یکی از میلیون ها

قربانی ای است که تمام عمر خود را در حال سوختن است. او در سن نوجوانی شاهد مرگ پدر پیر 

خود در زیر قطاری است که سال های متمادی به عنوان سرکارگر در آن خدمت کرده است، و پس

از آن با مادری روبروست که رویکردش به فرزندان مادرانه نیست، و بعد از آن بار زندگی و مخارج 

فرزندان و کشتن یک اعتصاب شکن با پرتاب سنگ و در انتها برای این که به چنگال قانون نیفتد فرار 

از خانه و ولگردی و گدایی تا انتهای عمر. فرانسیس از همه چیز، از خانواده، دوستان، جامعه و حتی از

خودش فرار می کند تا از دور به تماشای آن همه شلوغی و سردرگمی بنشیند و ایدئولوژی فردی خودش

را پیدا کند؛ ایدئولوژی ای که زاده ی تبلیغات دستگاههای حکومتی نباشد. او حتی از قدرت اراده ی خود

نیز دوری می کند تا جایی که کشتن مرد اعتصاب شکن را به گردن دست راستش می اندازد. تقلیل گناهِ قتل 

به تصمیمی که دست راستش گرفته است؛ او را از هر چه اراده است خلع می کند تا بتواند تکلیف خود را 

با دنیای شلوغ شهری که او را وادار به جنانت، ترک خانواده و گدایی کرده است روشن کند. بازی زبانیِ

کندی در شیء واره شدنِ ارادیِ شخصیت های داستان و پس از آن سعی و تلاش آنان برای تولدی دوباره، 

بسیار زیبا و دیدنی است : 

" (فرانسیس) همیشه عقیده داشت که ورود دوباره بر گذشته در زیر این سقف برای او، این مرد ویران شده و 

از دست رفته، این انسان شکست خورده، غیر ممکن است. ولی حالا او در این زمانِ باز ساخته شده حضور داشت 

و چیزهای غیر ملموسی را لمس می کرد که هنوز نمی دانست ویران شده، درست مثل توپ، که در ناآگاهی 

ملال آور و راکدش در حالی که هنوز نمی دانست که به هیچ جا نمی رود، قرار گرفته است. اما توپ واقعا

گرفته نشده، مگر توسط دوربین عکاسی، که وضعیت آنرا در فضا منجمد کرده است.

و فرانسیس هنوز ویران نشده جز این که ظاهرا به نظر می رسد که ویران شده و آن ویرانی همچنان ادامه دارد.

توپ هنوز پرواز می کند.

فرانسیس هنوز زندگی می کند تا روزی دیگر را نیز بازی کند. " ص238

در این بازی است که شخصیت ها با عقاید فردی و خاص خود از محیط اجتماعی جدا شده و به 

لحاظ فردی دچار پختگی می شوند، اما نظام اجتماعی که توسط حکومت تعریف شده است فردیت 

را به رسمیت نمی شناسد. بنابراین فضای زندگی برای افرادی که با جامعه ی تعریف شده از 

سوی نظام سرمایه داری دچار مسئله می شوند آنقدر تنگ و تاریک می شود که نه تنها از دنیای 

انسانی رانده می شوند بلکه زندگی به معنای لذت نیز از آنان سلب شده تا جایی که حتی شهوت جنسی 

نیز نمی تواند انگیزه ی آنان را برای ادامه زندگی و یا حتی شادی های زودگذر تحریک کند. اما با 

وجود اهرم های فشاری که سعی دارد این انسان ها را تا شئ وارگی تقلیل دهد، تعریف آنان از خانواده،

دین، پاکی و اخلاق، تعریفی است مطابق با زندگی واقعی انسان. این جا دیگر احساسات واقعی یک 

انسان است که به سخن می آید؛ به دور از چارچوب های ترقی خواهانه ی تمدن!! و به دور از ایدئولوژی

هایی که گروه های انسانی را به ابزار تبدیل می کند. صحنه ی مرگ هلن یکی اززیباترین صحنه هایی است

که می تواند توانایی نویسنده را در خلق و آفرینش چنین انسانی به تصویربکشد:  " وقتی مثل هلن تربیت شده ای 

تصوری که از کشیش داری، مردی است که کلیدهای درِ رستگاری و رهایی را در دست دارد، و اصلا مهم نیست

که چقدر گناه کرده ای؛ اندازه ی شن های بیابان، یا نمک دریاها، تو ناگزیر وقتی پایه ی برنجیِ(تختخواب)

را در دست گرفته ای و به ساعت مقوایی نگاه می کنی، به منتهای تکامل می رسی، و به یاد می آوری که چگونه

روی سینه بندت عطرویولت دوپاری می زدی تا وقتی او دکمه هایت را باز می کند که ببوسدت بوی عرق ندهی" ص195

در دنیای متمدن، بر خلاف چیزی که انتظار می رود، هیچ چیز کامل نیست. شخصیت های گل 

آفتابگردان با شناخت چنین دنیایی سعی در تکامل دنیای فردی خود دارند. آن ها در بدترین شرایط 

زیست می کنند و دچار اشتباهات فراوان می شوند،اما می بینیم که با نزدیک شدن به انتهای داستان

_ و نزدیک شدن هر کدام از شخصیت ها به لحظه ی مرگ_ رشد درونی افراد کامل تر شده و هر

کدام شان در عین عملکردهای اشتباه و عجیب خود، تعریف درستی از خود به مثابه ی یک انسان 

مستقل ارائه می دهند. این جاست که می توان طعم کمرنگی از روان شناسی را نیز در متن جستجو کرد. 

فرانسیس که سال ها، خانواده اش را از وجود خویش محروم کرده است، در آخرین روزهای زندگی، 

یک شب را در کنار خانواده سپری می کند. همان یک شب کافیست تا فرانسیس نمونه ی ایده آلی را

از یک پدر به نمایش بگذارد:

" فرانسیس برای شان چنان نمایشی اجرا کرده که نتوانند به آسانی آن را فراموش کنند.

فرانسیس به آن ها نشان داد که یک مرد می تواند چه کارها بکند.

یک مرد از بازگشتن نمی ترسد. "ص276

این گونه می شود که در رمان گل آفتابگردان به مدد متن، از موضوعاتی که سخیف و کوچک

به نظر می رسند به فضایی شکوهمند و فخیم کشیده می شویم. در تصویرپردازی فوق العاده ی 

کندی از مرگ و زندگی، می بینیم که این دو مقوله به موازات هم پیش می روند؛ سلبیت از این 

دو گرفته می شود و نه تنها هیچ کدام کاهندی دیگری نیست بلکه هر کدام دیگری را پرورش و

رشد می دهند. حضور مُردگانی که در زندگی فرانسیس حضور دارند و با او صحبت می کنند 

معناهای متعددی را با خود یدک می کشد؛ این همانیِ مرگ و فقر، نشانه ی به انتها رسیدن زندگی

فرانسیس از همان ابتدای رمان، بهانه ای برای مرور گذشته ی فرانسیس از زبان شاهدانی که 

حالا در زیر خروارها خاک خوابیده اند و هر کدام شان به نوعی بخشی در بخشی از زندگی او

شریک بوده اند، رنگ تقدیر و ... می بینیم که کندی با چه توانمندی توانسته است با گنجاندن یک

موضوع در زمینه ی داستان، نشانه های فراوانی را در اختیار خواننده ی خود قرار دهد.

رمان گل آفتابگردان، هم چنان که بازتابی از زندگی شهری و آگاهی جمعی انسان های به اصطلاح

متمدن است، این امکان را فراهم می آورد تا گروه های اجتماعی به آن چه می اندیشند آگاهی یابند.

برای رسیدن به چنین هدف متقابلی، متن ومحتوی با هم هارمونی زیبایی را تشکیل داده اند تا خواننده 

را به احساسی که مد نظر نویسنده است پیوند دهند.  

 



نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چگونه ادبیات بخوانیم

نویسنده :ناهید
تاریخ:شنبه 15 خرداد 1395-07:08 ب.ظ

کتاب : چگونه ادبیات بخوانیم

نویسنده : تری ایگلتون

ترجمه: مشیت علایی

نشر لاهیتا

 

نام تری ایگلتون، چنان که خود در پیش گفتار کتاب حاضر اظهار داشته، تداعی کننده ی نظریه ی ادبی و سیاست است. کتاب "چگونه ادبیات بخوانیم"، همچون کتاب دیگر او " چگوته شعر بخوانیم" بی آن که از نظریه ی ادبی و نقد سیاست دور شده باشد در قالب کتابی که مشخصات یک متن درسی را دارد به نقد علمی یا کاربستی می پردازد، شاخه ای ا نقد که به ویژه در میان دانشجویان رشته ی ادبیات، بسیار پرطرفدار است.

نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عشق اول

نویسنده :ناهید
تاریخ:شنبه 15 خرداد 1395-07:06 ب.ظ

کتاب : عشق اول و دو داستان د یگر
نویسندگان : ایوان تورگینف و داستایفسکی
ترجمه : سروش حبیبی
نشر فرهنگ معاصر

ثبت موقت .... تا وقت بهبودی


نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چمدان

نویسنده :ناهید
تاریخ:سه شنبه 28 اردیبهشت 1395-07:49 ب.ظ

نام کتاب : چمدان

نویسنده: بزرگ علوی

انتشارات نگاه

 

این که از قضای روزگار، اولین اثر از نویسنده ی بزرگ مانند علوی را که در دست میگیری، درست یک روز پس از خواندن نسخه ی اصلی آن باشد را چطور می شود معنا کرد؟ اصلا این موضوع حاوی معنای خاصی هست یا نه ؟ شاید نشانه ی نزدیک شدنم به عالم عرفان باشد. تا خدا چه خواهد :)))

دنیای علم وهنر و ادبیات، دنیای تقلید است. برای رسیدن به خلاقیت ، در ابتدا باید مقلد خوبی بود، تجارب گذشتگان را نکته به نکته درک کرد و بعد با گذاشتنِ سنگ بر سنگ بنای دیگران، به اوج رسید. قطعا نویسندگانی چون بزرگ علوی نیز توانسته اند در این مسیر، به غنای هنر و ادبیات میهن خود کمک کنند اما طیف گسترده ی خوانندگانِ یک نویسنده، لزوم حساسیت و نکته سنجی بیشتر را برای تالیف یک اثر تاکید می کند.

برگردیم به همان معنایی که در به در به دنبال آن هستم. معنایِ بدشانسی : ( تجسم کنید که مثلا امروز کتاب "عشق اول" ایوان تورگینف را تمام کردم و فردا صبح با اشتیاق، داستان کوتاه "چمدان" علوی را که چند وقت بود یکی از دوستان آن را توصیه کرده بود دست گرفتم. داستان همان داستان بود. پسر و پدری که ندانسته عاشق یک دختر می شوند و .... خب البته انتهای داستان کمی متفاوت بود و این تنها تفاوت  این دو کتاب نبود. درد این جاست که داستان تورگینف علاوه بر غنای ادبی، دارای چنان بار معنایی بود که تکلیف منِ خواننده را در انتهای داستان با مقوله ی عشق برای همیشه روشن می کرد. روند داستان عقلانی و حوادث همگی دارای چیدمان درست و در قالب های واقعی زندگی جای گرفته بود اما متاسفانه داستان علوی، داستانی تقلیل یافته به قصه ای کوتاه و عامیانه بود؛ داستانی که گاه روند حوادث از نظام علت و معلولی خارج شده و من را به شک می انداخت که نویسنده حتی حوصله ی پرداخت روایت را هم نداشته است!!. بخش جالب قضیه این بود که دخترِ داستان یک روس بود! و این مسئله باعث دلزدگی بیشتر شد. شاید اگر علوی سعی می کرد در این داستانِ تکراری، معنای تازه تری بر معنای عشق اول می افزود و یا آن را با فرهنگ ایرانی به ورژن جدیدی تبدیل می کرد تا این حد دلزدگی بوجود نمی آمد.

داستان های دیگر کتاب چمدان، شامل : قربانی، عروس هزارداماد، تاریخچه ی اتاق من، سرباز سربی، شیک پوش و رقص مرگ است. داستان های خوبی در این مجموعه قرار گرفته اگر حوصله ای بود و کتاب دیگری از علوی خواندم- که بعید میدانم چنین اتفاقی بیفتد- این داستان ها را در خلال توصیفی که از کتاب جدید خواهم داشت، قرار خواهم داد. فقط باید به خودم یادآور شوم که این داستان ها در عین داشتن ادبیت و مفاهیم خوب ، تا حدود زیادی متاثر از اشرافیت است. اشرافیتی که در هنگام فقر به نمایش گذاشته می شود، اخلاق اشرافیِ دخترانی که در همه جای داستان های این کتاب، آزادانه با پسران جوان در ارتباطند، پیانوهایی که با دستان کشیده ی دختران نواخته میشوند، کلفت و نوکرهایی که کارشان  راهنمایی میهمانان تازه از راه رسیده است ،ویلایی که بوسیله ی تازه دامادِ یک خانواده ی معمولی کنار ساحلی آرام با بهترین معماری و ابزار و وسایل در عرض چند ماه ساخته می شود و اتباع خارجی که گویا همه جا حضور دارند و قشر متوسط به راحتی می توانند با آنها آمد و شد کنند.

و از آن جا که من هنوز با چشم خودم این چیزهای خوب خوب را ندیده ام نتوانستم با آنها همزاد پنداری کنم



نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اعتراف

نویسنده :ناهید
تاریخ:پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395-06:33 ب.ظ

کتاب: اعتراف

نویسنده: تولستوی

مترجم: آبتین گلکار

نشر گمان

 

معنای زندگی چیست؟ وقتی قرار باشد مرگ، زیستن ما را غارت کند، تلاش برای بودن چه حاصلی دارد؟ ما رنج های زندگی را برای رسیدن به کدام مطلوب باید تحمل کنیم؟

خیلی از ما سؤال هایی از این دست را بارها و بارها در ذهن خود مرور کرده ایم. سرگردانیِ حاصل از عقیم بودنِ عقل برای رسیدن به جوابی قانع کننده، گاه ما را وادار ساخته است تا به مخدر زندگی روی بیاوریم و با بازیچه های گوناگون به خودفراموشی تعمدی دست بزنیم. اما آیا درونِ ملتهب و کنجکاو انسان، اجازه ی فراموشیِ مطلق را به ما می دهد؟

تولستوی در سن پنجاه سالگی با داشتن یک زندگی مرفه و بی دغدغه و با داشتن زن و 9 فرزندی که او را برای نوشتن آثار ارزشمند و ماندگار یاری می رساندند، با پررنگ شدن سؤالاتی این چنین به مرز استیصال می رسد. او در اعتراف خود می نویسد که هر لحظه ممکن بود با یک تپانچه کار خود را برای همیشه تمام کنم. تولستوی با طرح پرسش های انتزاعی، خود را به چالش می کشد اما با طی کردن رنج های فراوان روحی و روانی که در خودنوشتِ " اعتراف" آن را لحظه به لحظه برای خواننده گزارش داده است و با روش علمی و عقلانی درست، مسیر خوبی را برای رسیدن به جواب طی می کند. او در ابتدا طبق آن چه که در آن زمان، عرف و سنت اطرافیانش بوده است، به سمت دانش تجربی کشیده می شود تا شاید بتواند جواب قطعی و کاملی از این علوم بگیرد اما پس از مطالعات گسترده به این نتیجه می رسد که " این دانش ها مسئله را به رسمیت می شناسند ولی به آن ها پاسخ نمی دهند."0ص45 پس از آن خود را به سمت دانش انتزاعی سوق می دهد، اما در نظریه های دانش انتزاعی و متافیزیک نیز، به ضد و نقیض بودن بینش ها و ناکارآمدی جواب هایی می رسد که نیاز به شفاف سازی دارند. او متوجه می شود که این علوم به علت ناتوانی در حل مسائل فردی، بشر را به مثابه ی یک کل در نظر می گیرد و برای کل تاریخ بشر، از ابتدا تا اکنون، یک نسخه ی واحد می پیچید و با پیچیده کردن سؤال، جواب را در هاله ای از ابهام فرو می برد تا ناکارآمدی خود را در ارائه ی جوابی روشن و واضح، پنهان دارد. رویگردانی تولستوی از ماده گرایی و علوم تجربی و پس از آن دلزدگی از علوم انتزاعی، باعث می شود تا ناامیدانه نیم نگاهی بیندازد بر جامعه ی بشری تا ببیندد دیگران با چنین جنونی چگونه کنار آمده اند. او مشاهده می کند که قشر مرفه و متوسط جامعه، راههای مختلفی را برای فراموشی و یا کنار آمدن با این رنج انتخاب کرده اند؛ برای آنان لذت گرایی راهی برای نسیان است، عده ای که تمایلی به لذت ندارند در نتیجه ی رسیدن به بن بست، دچار پوچی شده و در انتها به خودکشی و یا به از دست دادن شخصیت انسانی خود می رسند. انسان هایی نیز هستند که با متوسل شدن به علوم مختلف، از ایجاد چالش دوری می کنند تا وادار به حل مسئله نشوند، اینان انسان های بی مسئله اند که دل خود را به داشته هایی خوش می کنند که از آن آنان نیست. در این بین، تولستوی، آزاداندیش ترین و آسوده ترین قشر جامعه را کارگرانی می بیند که برای امرار معاش به سختی کار می کنند و در سرمای شدید روسیه در روستاهای شان با فقر و بیماری و مرگ دست و پنجه نرم می کنند در حالی که هیچ هراسی از ناپایداری دنیا ندارند. او راز آرامش آنان را در ایمان می بیند.

مطالعه ی روند گرایش تولستوی به سوی مذهب، برای جامعه ما ضروری می نماید. در کش و قوس های سیاسی کشورمان، موج ناامیدی و عدم اطمینان از آینده؛ عده ای را به سوی مذهب کشاند. شاید خیلی از ما با دوستان و اقوامی برخورد کرده ایم که در رویکردشان به دین؛ دچار تعصب های خشک و افراطی شده اند. این افراد برای رهایی از تلخی مصائب روزمره، ندانسته به جای مذهب، به ریسمان تعصب چنگ می زنند. گویی ترسی عجیب به آنان می گوید حالا که دنیا را از دست داده ایم به آخرتی پناه می بریم که وعده ی آن در کتب دینی داده شده است. تولستوی با تحریر روند درونی شدنِ مذهب در خود، راهنمای خوبی برای کسانی است که می خواهند از این طریق به آرامش برسند. او با چشمان باز، این مسیر را انتخاب کرده و با مطالعه و پژوهش های فراوان به نقطه ای می رسد که هم عقلانی است هم الهی. او پس از آن که به نتیجه ی دلخواه رسیده و یک مذهبی تمام عیار می شود، با ردِ قدرت تام کلیسا برای رفع خشونت های دینی و انکارِ باکره گی مریم مقدس قبل از تولد عیسی مسیح و ... با مخالفت شدید حکومت و کلیسا مواجه می شود. کتاب هایش ممنوع می شوند و به عنوان ملحد به مردم معرفی می شود اما هیچ کدام این ها مهم نیستتند چون او راه خود را انتخاب کرده است. حالا او با بهره گیری از مطالعات گسترده ای که برای کشف معنای زندگی داشته است به آموزش فرزندانِ کارگران و قشر فقیر جامعه می پردازد و روش های جدید آموزشی را در مدارس روسیه پایه گذاری می کند.

در کتاب اعتراف می خوانیم که علاوه بر بیقراری تولستوی بر کشف معنویت؛ تلاش بی حد و حصر او برای یافتن معنا در زندگی است:" وجود پایان ناپذیر من در این جهان بی پایان چه معنایی دارد؟ و من برای پاسخ دادن به این پرسش مشغول مطالعه ی زندگی شده بودم."ص75 او در این تقلاها، مسیری را انتخاب می کند که بی شباهت به ادبیاتِ درونی او نیست. برخورد ادبیات گونه ی تولستوی با هستی باعث می شود تا نگاهی ادبیاتی به ماورائ داشته باشد. وقتی به ذهن تولستوی در مراحل مختلف کشف و شهود توجه می کنیم به روایت منسجم و هدایت شده توسط نویسنده دست پیدا می کنیم. در این کتاب ما با نویسنده ای روبرو هستیم که جهان و ماوراء را به مثابه ی ادبیات می بیند و دقیقا از همین طریق به حل مشکلات وجودی خود می پردازد. او نویسنده ای است که برای زندگی خود داستان نوشته است. از خودم می پرسم که اگر تولستوی نویسنده ی ادبی نبود آیا در انتها به الهیات می رسید؟ ...او همچون اونامونو در آرزوی جاودانگی، " سرشت سوگناک زندگی " را با تمام وجود کشف و درک می کند، اما او بر خلاف اونامونو برای رسیدن به معنای زندگی و جاودانگی به معرفت مذهبی متوسل می شود، در حالی که اونامونو انسان را غایت و معنای جهان می داند و خدا را مأمنی برای ابدیت بخشیدن به این معنا. تولستوی در انتهای اعترافِ خود، شرحی از خواب عجیبی را که دیده است به خواننده می دهد تا به نوعی با توسل به ماوارء؛ حقانیت مسیری را که انتخاب کرده است، اثبات کند.

به نظر من، اعتراف تولستوی به انواع گناه ها، بی اخلاقی ها، فحشا و قتل؛ اثبات آن چیزی است که میشل فوکو در کتاب " اراده به دانستن" از آن به عنوان پرگویی مسیحیت یاد کرده است. در کتاب فوکو می خوانیم که واژه ی سکس، تا قبل از قرون وسطی به شکلی که اکنون در دهان ها می پیچد وجود نداشته است. سکس به عنوان یک امر طبیعی و خارج از چارچوب های انضباطی تلقی می شد. پس از آن که کلیسا، نه تنها امور حکومتی، بلکه به درونی ترین لایه های خصوصی زندگی انسان رسوخ کرد، با نظام مند کردن سکس، آن را در قالب های تعریف شده قرار داده و به عنوان امر مذموم، به لیست گناهان و امور غیر عرف تبدیل کرد، در حالی که با ایجاد روش جدیدِ اعتراف، آن چیزی را که تا آن زمان بدان فکر نمی شد و به آن به عنوان امری جداگانه از زندگیِ طبیعی اندیشه نمی شد، بر سر زبان ها انداخت و مردم را مجبور کرد تا با صدای بلند در تاریک خانه های کلیسا، هر روز با آب و تاب از سکس بگویند. با نگاهی به تاریخ اعترافات، می توان گفت که " خودنوشته ها" یا همان اعترافات، کادوی کلیسا است به ادبیات.



نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان یک شهر- همسایه ها

نویسنده :ناهید
تاریخ:جمعه 17 اردیبهشت 1395-03:06 ب.ظ

کتاب: همسایه ها احمد محمود انتشارات امیرکبیر

کتاب: داستان یک شهر احمد محمود انتشارات معین

 

" خالد" پسربچه ی جنوبی که وجودش مملو است ازخاطره ی گرمای جنوب و شرجی کارون، کودکی ده ساله است که با خواهر، مادر و پدر خود، در حجره ای محقر و اجاره ای زندگی میکند. این خانه توسط یک حیاط مشترک با حجره ها و خانه های کوچک همسایه، مجموعه ای از وقایع تلخ را پشت سر می گذارد. ریشه ی همه ی این حوادث را می توان در فقر مادی و فرهنگی جستجو کرد. خالد با دیدن تریاک کشیدن همسایه ها، فحشای ناشی از فقر،  دردها و رنج ها و گرسنگی های آن ها بزرگ می شود. او اولین تجربه ی جنسی خود را در همین خانه با زنی پشت سر می گذارد که همسرش بعدها در حق خالد پدری می کند. اولین برخورد جدیِ خالد با نظام حکومتی نیز زمانی است که در نوجوانی به دلیل شیطنت های بچگی به کلانتری برده می شود. در آنجاست که رفتار خشن مأمورین کلانتری او را شوکه می کند و پس از آن است که با فعالیت های مارکسیستی گروهی جوان و انقلابی آشنا می شود. می توان گفت که روحیه ی مارکسیستی او در آینده، انتخاب او نیست بلکه ناشی از شرایطی بوده است که بلاجبار بر سر راهش قرار گرفته و از آن برای مخالفت با ظلمی بهره می برد که پدرش را برای لقمه نانی به دبی می فرستد و موی مادرش را در جوانی سفید می کند. خالد، همچون بقیه ی هموطنانش برای ملی شدن نفت فعالیت سیاسی می کند و شبانه روزش را به این فعالیت ها و میتینگ های سیاسی اختصاص می دهد. در همین تحرکات است که به زندان می افتد و آن جا به دلیل سازماندهی اعتصاب برای غذای بهتر، به سلول انفرادی کشیده می شود . پس از پایان دوره ی زندان، از همانجا توسط نیروهای دولتی به سربازی می رود. فعالیت های سیاسی او در پادگان همچنان ادامه پیدا می کند. گروه لو می رود و باز به زندان و شکنجه کشیده می شود. روزهای سختِ پس از ملی شدن نفت و کودتای بیست و هشت مرداد است و همه ی افسران عالی رتبه که در روند انقلاب  مشارکت داشتند اعدام میشوند. خالد نیز در انتها به بندر لنگه تبعد می شود.

در مجموع در این دو رمان با داستانی سیاسی اجتماعی مواجه هستیم؛ با رمان هایی که چهره ی نجیب انقلاب را وقتی هنوز در دوران قبل از بلوغ خود به سر می برد نشان مان می دهد، انقلابی که گویی فرزندی است که با خون  دل بزرگ می شود و در آخر بالاجبار باید آن را رهسپار جامعه ای کرد که فساد و بی بندوباریِ اقتصادی و اجتماعی آن را فرسوده است. همچنین؛ در این دو داستان ما با نویسنده ای روبرو هستیم که رنج ها و مصائب مردم کشور خود را همچون آنان زیسته و توانسته است این رنج ها را در قالب رئالیسم اجتماعی به تصویر بکشد. احمد محمود از خانواده ی مرفه جامعه نبوده و بنابراین طعم فقر را چشیده و از آن جهت که شخصیتی پروبلماتیک داشته ، با زندان و تبعید و مبارزه نیز آشنا بوده است. او در برحه ای از زمان زندگی نموده که تأثیر فراوانی بر تاریخ ایران داشته و از آنجا که تجربه ی عملی خوبی از مبارزات آن زمان به دست  می آورد و همچنین با مطالعات خوب خود چه در زمان گذراندن دوره ی زندان و چه پس از آن، در کتاب خود به متنی می پردازد که در آن می توان یک زندگی رئال را با تمام جزئیات آن خواند و لذت برد. او در دو کتاب همسایه ها و داستان یک شهر، داستانی سلیس و روان را روایت می کند که در آن یک احساس مشترک، گذشته و حالِ او را به هم پیوند می زند. این احساس مشترک برای خواننده، حکم نشانه ای را دارد تا بواسطه ی آن بداند در کدام بخش زمانیِ زندگی خالد-شخصیت اول داستان که راوی هم هست- قرار گرفته است. می توان این مهم را نیز در نظر داشت که این حس مشترک میان گذشته و حال، پیامی اجتماعی نیز در بر دارد؛ این که گویی قرار نیست در ایران چیزی تغییر کند. وقتی خالد به گذشته ی دورتر خود؛ یعنی ده سالگی اش برمی گردد، خواننده این همانی دردها و رنج های او را با اکنون او به خوبی حس می کند، همچنین وقتی همراه با خالد، به دوران بلوغ و آشنایی او با اجتماع رفته و پس از آن به مشارکتش در جنبش های انقلابی و باز هم پس از آن به دوره ی بزرگسالی و زندانی شدن او که می رویم، باز هم می بینیم چیزی تغییر نکرده است. می توان در یک دسته بندی واضح تر به این نتیجه رسید که احمد محمود تاریخ قبل از ملی شدن نفت و پس از آن را مقایسه می کند و در یأسی فراگیر به پوچی و انفعال می رسد. او مدام به گذشته برمی گردد و در همه ی این فلش بک ها می بیند که فقر هنوز هم پابرجاست و فرهنگ هم چنان به سیر نزولی خود در بستر حکومت خودکامه ادامه می دهد. عقیم بودن جنبش های انقلابی در سرزمینی که جهل و خرافه و فقر در آن موج میزند یکی از نشانه های کشورهای جهان سومی است. احمد محمود رسالت ادبی و انسانی خود را با نوشتن از چنین مردمی به انجام می رساند. او روایتی خطی و ساده را برای انجام این رسالت انتخاب می کند. روایتی که هم صمیمی است هم حرفه ای. دقیقا همانگونه که مردم سرزمین اش زندگی می کنند روایت هم به همانگونه نوشته شده است و خواننده با متن و زندگی شخصیت ها احساس غریبگی نمی کند. داستان پر است از شخصیت هایی که یکایک آنان از اهمیت ویژه ای برخوردارند. هیچ یک از این شخصیت ها و اتفاقاتی که برای آنان اتفاق می افتد اضافه نیستند، رویدادها هر کدام دارای اهمیت هستند و خواننده نمی تواند خطی را حذف کند و یا آن را کم اهمیت جلوه دهد. حذف یک دیالوگ کوچک و کوتاه می تواند ساختار روایت را متزلزل کند. رمان احمد محمود درست مانند زندگی است که نمی توان هیچ قطعه ای از آن را نادیده گرفت؛ که در این صورت تابلوی زندگی بی معنا می شود. این صمیمیت با ساختاری که منسجم و قوی است؛ نشان از توانمندی بالای نویسنده دارد که توانسته است یک برحه ی حساس اجتماعی و سیاسیِ کشور را ساده سازی کرده، با نثری روان چنان تاثیرگذار باشد که در عین حال که آگاهی خواننده را از وضعیت آن زمان بالا می برد او را به همذات پنداری با شخصیت های داستان وامی دارد تا پس از مطالعه ی رمان، این احساس به خواننده دست دهد که زندگی خالد را زیسته است. درونمایه ی رمان همسایه ها و داستان یک شهر، علاوه بر مرور تاریخ وضعیت ایران، در انتها به ناامیدی و پوچی می رسد؛ حرکت های انقلابی که در انتها با شکست مواجه می شود، زندگی خانوادگی که به دلیل فقر، با رفتن پدر خانواده به دبی و پسری که زندان می شود و مادر و خواهری که برای گذران زندگی رخت شورِ خانه ی دیگران می شوند و در مجموع خالی شدنِ فرهنگ عمومی از اخلاق و مواجه شدن با جامعه ای که معنای خود را از دست می دهد؛ همگی حاوی باری منفی هستند که خواننده را با پوچی و فقدان مواجه می کند. سیرِ قهقرایی زندگی خالد، به عنوان یک ایرانی، وقتی در خانه ای زندگی می کند که به دلیل فقر مادی و فرهنگی بی شباهت به زندان نیست و پس از آن ورود به زندان سیاسی، پس از زندان،  سربازی و باز تبعید در بندر لنگه، همه و همه نماد زندان های تو در تویی است که مانند تونل وحشت او را هراسناک می کند و وحدت و یگانگی او را با جهان وجامعه از هم می گسلد. هنگامی که خالد، احکام اخلاقی و فردی و ارزش های نظام حکومتی خود را تباه شده می بیند در بدبینی عمیقی فرو می رود. نشانه ی این بدبینی را در ارتباطش با خورشید کلاه می توان مشاهده کرد. او که تا انتهای داستان رویه ای اخلاقی و انقلابی دارد و به دلیل سعی در گره گشایی مشکلات اجتماع خویش؛ دردهای فراوانی کشیده است نمی تواند منجی دختر بی سرپرستی شود که برای نجات خویش از فحشا ملتمسانه دست به دامان او شده است.

دیدگاه مارکسیستی احمد محمود باعث شده تا او برای شرح خود از ماجرای ملی شدن نفت و تاثیر آن بر زندگی مردم خطه ی جنوب و روایت زندگی مردم این منطقه، از دریچه ی مارکسیستی به مسئله وارد شود. اما چیزی که به نظر می رسد باید مد نظر گرفته شود این است که آثار این نویسنده، بخش اعظمی از واقعیت هایی را در خود منعکس می کند که نمی توان آن را در قالب های ایدئولوژیکی و حزبی قرار داد. فقر و فاصله ی طبقاتی را همه ی مردم، فارغ از دسته بندی های سیاسی چشیده اند. هم چنین، شکنجه و زندان را اکثر کسانی که در انقلاب مشارکت داشته اند با همه ی وجودشان حس کرده اند.(فارغ از درستی یا نادرستی این مسئله). چپ و راست بودن در اصل موضوعی که احمدمحمود پیش کشیده است تاثیرچندانی ندارد. او در رمان خود به تجربه ی فردی کمتر بها می دهد تا با فوکوس کردن بر چهره ی مبارزه، اجزای آن را مشخص می کند و به این وسیله تحلیل و تبیین راحت تری از آن به دست خواننده برساند. درست است که ما در این دو رمان، خاطرات خالد را به عنوان یک فرد می خوانیم و تقابل او را به عنوان یک فرد، با شخصیت های دیگر داستان نظاره گر هستیم اما در مجموع با یک کل، با یک جامعه ی بزرگ و با یک تاریخ روبرو هستیم. ما با ملتی روبرو هستیم که از داشتن حریم خصوصی محرومند و در عین حال درتنهایی های خویش، بیماری و اسارت را تحمل می کنند. همچنین ما از ابتدای داستان  با خوانشی مارکسیسیتی از انقلاب روبرو هستیم که در آن سرمایه داری همچون سقف سیاه، سرزمین ما را تیره و تار کرده است، شخصیت های داستان  مدام سرگرم این موضوع هستند که با ایجاد موقعیت های خاص بر این ابر تیره فائق آیند اما در انتهای داستان یک شهر، می خوانیم که این سقف سنگین و بتنی آن چنان بر سر این مرز و بوم سنگینی می کند که اقشار مختلف مجبور به همدستی و همدلی با یکدیگر می شوند تا شاید بتوانند از خرد شدن و نابودی کامل خود جلوگیری کنند، مانند صحنه ی نماز خواندنِ "اسلام" در زندان و حرمتی که هم سلول های مارکسیست و سکولار او بر نماز و ذکرهایش می گذارند. گر چه نمی توان با همین یک صحنه برچسب تفکر التقاطی را بر اندیشه های سیاسی نویسنده زد اما این امر نشان می دهد که استیصال به حدی رسیده است که هر ریسمانی را درمانگر شمرده و اهداف حزبی از اولویت خارج می شود.



نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همسایه ها-احمدمحمود

نویسنده :ناهید
تاریخ:جمعه 17 اردیبهشت 1395-03:05 ب.ظ

.

نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم

نویسنده :ناهید
تاریخ:یکشنبه 5 اردیبهشت 1395-10:13 ب.ظ

کتاب : هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم

نویسنده: ماشاءلله آجودانی

انتشارات فروغ، خاوران

 

کتابِ بوف کور و ناسیونالیسم، بیشتر از آن که به نقد بوف کور بپردازد، معرفی کامل و جامعی است از هدایت. آجودانی سعی دارد در این کتاب با ارائه ی بخش های متعددی از آثار مختلف هدایت، ملی گرایی افراطی او را به اثبات برساند و در عین حال تأثیر مسائل سیاسی و فرهنگی روز را در این آثار واکاوی کند. بوف کور از دیدگاه این تاریخ دان، کتابی است با ساختار دو بُنیِ گذشته و حال. با چنین ساختاری است که به افشای عامل اصلی ویرانی تمدن باستانی ایران که چیزی نیست جز عناصر غیر ایرانی می پردازد و در عین حال صدای متناقض سنت و مدرنیته را به گوش خواننده می رساند. با این اوصاف در کتاب آجودانی، با تفسیر تاریخی از بوف کور مواجهیم. تفسیر تاریخی یکی از دهها تفاسیری است که تاکنون از کتاب هدایت خوانده ایم، همچنانکه آجودانی نیز در پیش گفتار کتاب خود می نویسد: ( بوف کور تفسیرهای متفاوتی می پذیرد اما به هیچ تفسیری_یکجا_ تن در نمی دهد. این ویژگی همه ی شاهکارهاست). اما سؤالی که پیش می آید این است که آیا همه ی این تفاسیر در انتها به معنای واحدی می رسند؟ آیا تفسیر آجودانی که البته تفسیر زیبایی از بوف کور است- راه را بر ارائه ی تفاسیر جدید نمی بندد؟ به نظر می رسد تفاسیر مستقل و نامرتبط به هم از یک کتاب، شاید نشانگر این باشد که نویسنده نتوانسته است همزمان با آزاد گذاشتن ذهن خواننده ی خود، پیام اصلی کتاب را به خواننده منتقل کند. می دانیم که شاهکارهای ادبی، مفاهیم گسترده ای را در خود پرورش می دهند، اما باید در نظر داشت که در همه ی این شاهکارها، واحد بیانی و معنا چنان در هم تنیده می شوند که نمی توان آن ها را از هم جدا کرد، به همین دلیل است که به راحتی تکلیف خود را با هر نوع تفسیری روشن می کنند. به عبارتی هر تفسیری مکمل تفسیر دیگر می شود. چنین متن هایی، متن باز محسوب می شوند. متن هایی که در هزار توی خود، هر تعبیری را نمی پذیرند.

در مجموع، خوانده کتاب بوف کور و ناسیونالیسم، برای آشنای با هدایت، کتاب بسیار مفیدی است. همچنین با شرح کوتاه و روشنگرانه ای که در این کتاب بر سنت و مدرنیته آمده است مشتاق شدم که حتما آثار آجودانی را در این باب مطالعه کنم.


----------------------------------------------------


از دوستان خوبم که به وب سر می زنند عذر خواهی میکنم بابت تاخیر در جوابدهی و ....

وضعیت جسمانی هنوز اجازه ی نشستن و تایپ کردن رو به من نداده. تا ایشون اجازه میدن، بنده وفادارانه و دوستدارانه در برابر شما تعظیم می کنم .... آخ کمرم



نوع مطلب : کتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :14
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...